من یه دختر دیوونه ی شیطون
مطالب گوناگون
که روی حرفشان نمی مانند ما در زمینی زندگی می کنیم که هر روز خودش را دور می زند پر کن پیاله را کین آب آتشین دیریست رو به حال خرابم نمی برد در راه زندگی با آنهمه تلاش و تمنا و تشنگی با آنکه فریاد می کشم از دل که آب ، آب دیگر فریب هم به سرابم نمی برد پر کن پیاله را . . .
در این هنگام بود که روباه پیدا شد. آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت:
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! " صادق هدایت در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح آدم را آهسته در
انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون
عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای
نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و
عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند .صادق هدایت
سلاممممممممممم خدا جوووووووووووووووووونم دلم حسابی واست تنگ شده واسه خودمم تنگ شده واسه اون روزایی که همش با هم حرف می زدیم تنگ شده واسه اون روزایی که واقعا بودی پس حالا کجایی؟ نکنه بازم می خوای تنهام بزاری و ولم کنی؟ خدایا خستم خیلی خستم از این دنیا خستم باور کن حالا دیگه از سنگینی گناهامم نمی ترسم بیا راحتم کن دلم واسه یه چیزه دیگه هم تنگ شده واسه بارون خیلی دلم تنگیده ولی تو دیگه دوسم نداری دیگه هر وقت که دلم واست تنگ میشه بارون نمی فرستی تا آروم شم تا من برم زیرش خیس خیس شم و بت بگم چقد دوست دارم آخه چرااااااااااااااااا؟ مگه من بدم؟ واقعا بدم؟ بگو چیکار کنم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ان روزا واقعا احساس می کنم دیوونه شدم کم آوردم شنیدی یا بلند تر بگم کم آوووووووووووووووردم
روزگار نمک می پاشد من پیچ و تاب می خورم و همگان فکر می کنند که می رقصم
manam khufam chi begam dg hoselam sar rafte az bas khabidam karam shode khabidan ta 11 sob mikhabam badesh ham pa misham film mibinam zendegi dar kol kheili mozakhraf shode delam mikhad zudtar beram daneshgah inghade khosh migzare albate man ke be babam ghol dadam dars bekhunam nemitunam dg khosh begzarunam vali hich vagh be gholam amal nakardam na dg indafe bacheye khubi misham khob dg ziad harf nazadam vali bayad beram
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی هر چه برگم بود و بارم بود هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود هر چه یاد و یادگارم بود ریخته ست چون درختی در زمستانم بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش با امید روزهای سبز اینده خواهدم اینسو و انسو خست چون درختی اندر اقصای زمستانم ریخته دیری ست هر چه بودم یاد و بودم رنگ گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی...گفتی: فاذکرونی، اذکرکم...منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره/152)
پسر متوّجه دو دیوار براق نقرهای رنگ میشود
که بشکل کشویی از هم جدا
شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد،
این چیست ؟ پدر که تا بحال
در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا
کنون چنین چیزی ندیدم، و
نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق
را میبینند که با صندلی چرخدارش به آن
دیوار نقرهای نزدیک شد و با
انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار
براق از هم جدا شد ، و آن
زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته
شد، پدر و پسر ، هر دو
چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از
یک شروع و بتدریج تا
سی رفت، هر دو خیلی متعجب تماشا میکردند که
ناگهان ، دیدند شمارهها
بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در
این وقت دیوار نقرهای
باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو
طلایی بسیار زیبا و
ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از
آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش
گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار
اینجا!!!
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید، ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب…
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!…
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو…
روباه گفت: من نمیتوانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکردهاند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه میگردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها میگردم. “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. این کارشان آزارنده است. مرغ
هم پرورش میدهند و تنها فایدهشان همین است. تو پی مرغ میگردی؟
روباه گفت: “اهلی کردن” چیز بسیار فراموش شدهای است، یعنی “علاقه ایجاد کردن…”
- علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچهای بیش نیستی. مثل صدها هزار
پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز
برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی
کنی، هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و
من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود…
شازده کوچولو گفت: کمکم دارم میفهمم… گلی هست… و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است…
روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه جور چیز میشود دید…
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من میگویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت:
- در سیاره دیگری است؟
- بله.
- در آن سیاره شکارچی هم هست؟
- نه.
- چه خوب!… مرغ چطور؟
- نه!
روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بیعیب نیست.
لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
- زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار میکنم و آدمها مرا. تمام مرغها
به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به
کسالت میگذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن
خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد
داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون
نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن
گندمزارها را در آن پایین میبینی؟ من نان نمیخورم و گندم در نظرم چیز
بیفایدهای است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمیاندازند و این جای
تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا
اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن
وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت…
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
- بیزحمت… مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم میخواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمیتوان شناخت. آدمها دیگر وقت
شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند.
اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمها بیدوست و آشنا ماندهاند. تو
اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای
علفها مینشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی
زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز میتوانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
- بهتر بود به وقت دیروز میآمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از
ظهر بیایی، من از ساعت سه ببعد کمکم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت
بگذرد، احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و
هیجانزده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پیخواهم برد. ولی اگر در
وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمیداند کی خود را برای استقبال تو
بیاراید… آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
شازده کوچولو پرسید: “آیین” چیست؟
روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث میشود
روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند. مثلا شکارچیان
من برای خود آیینی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده میرقصند. پس
پنجشنبه روز نازنینی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش میروم.
اگر شکارچیها هروقت دلشان میخواست میرقصیدند، روزها همه به هم شبیه
میشدند و من دیگر تعطیل نمیداشتم.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد، روباه گفت:
- آه!… من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمیخواستم. تو خودت میخواستی که من تو را اهلی کنم…
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گقت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندمزار گریه به حال من سودمند خواهد بود.
و کمی بعد به گفته افزود: یکبار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن
وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن،
و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
- شما هیچ به گل من نمیمانید. شما هنوز چیزی نشدهاید. کسی شما را اهلی
نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکردهاید. شما مثل روزهای اول روباه من
هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با
خود دوست کردم و او حالا در دنیا بیهمتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:
- شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمیتوان مرد. البته گل
سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما میماند، ولی او به تنهایی از همه شما
سر است. چون من فقط به او آب دادهام، فقط او را در زیر حباب بلورین
گذاشتهام، فقط او را پشت تجیر پناه دادهام، فقط کرمهای او را کشتهام
(بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکایت او،
به خودستایی او، و گاه نیز به سکوت او گوش دادهام. زیرا او گل سرخ من
است.
و تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعدازظهر بیایی، من از ساعت سه ببعد خوشحال خواهم شد…
- خداحافظ!…
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است، از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- آنچه اصل است، از دیده پنهان است.
- آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کردهای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.
- عمری است که من به پای گل خود صرف کردهام.
روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند ولی تو نباید فراموش کنی.
تو هر چه را اهلی کنی، همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی…
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- من مسئول گل خود هستم…....
مهربان ؛
خوب ؛
قشنگ ؛
چهره اش نوراني است ،
گاه گاهي سخني ميگويد با دل کوچک من ،
ساده تر از سخن ساده ي من ؛
او مرا مي فهمد
او مرا مي خواند
نام او ذکر من است
در غم و در شادي
چون به غم مي نگرم . . .
آن زمان رقص کنان ميخندم:
که خدا يار من است ؛
که خدا در همه جا ياد من است ،
او خدايي است که ؛ مرا مي خواهد . .
اما سهراب تو قضاوت کن، بر دل سنگ زمین جای من
است؟
من نمی دانم که چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست... صبر کن
سهراب!
قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم...i
چقدر خنده داره....
چقدر خنده داره: که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره: که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره: که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!
چقدر خنده داره: که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره: که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره: که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره: که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره: که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره: که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره: که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن !
چقدر خنده داره: که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!
· خنده داره اینطور نیست؟
· دارید می خندید ؟
· دارید فکر می کنید؟
این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.
آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.
گفتم: خسته ام....
گفتی: لا تقنطوا من رحمة الله...از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر/53)
گفتم:هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره...
گفتی: ان الله بین المرء و قلبه...خدا حائل است میان انسان و قلبش(انفال/26)
گفتم: هیچ کسی رو ندارم...
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید...ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق/16)
وبوته ی خیس چشمانت در نگاهم ریشه دواند و من افریده شدم . میان فاصله ی غمگین چشمانمان ... .
و تو برای من عزیز ترین خواهی بود ؛
و خواهم نوشت از شب خاموش چشمانت و آواز حزن انگیز نگاهت را زیر لب زمزمه خواهم کرد .
و تو برای من عاشقانه ترین خواهی بود ؛
آیه ی تاریکی مردمکهایت را بدرقه ی راهم خواهم کرد و راه روشن چشمهایت را خواهم پیمود و در آنسوی پلکهای مهربان اما مغرور تو ادامه خواهم داد تا بینهایتی سرخ . و چشمهای مضطرب من از نگاه ثابت تو می گریزند .
و تو برای من مقدس ترین خواهی بود ؛
شبها ترسم را پناه می برم به نگاه امن تو و با تمام وجود در کنج تاریکی غلیظ چشمانت کز می کنم تنهاییم را . پی خواهم برد روزی دلیل روشن چشمان جادوئیت را برای همیشه . و پنجره ی باز چشمانت حقیقتی است که دلیل همه چیز می تواند باشد . تولد ، تکامل و غرور در چشمان توست . و نگاه بی تفاوت پر است از فکرها و حرفها و صداها و ... .
و تو برای من همیشه ترین خواهی بود ؛
که اگر روزی ناخواسته از حقیقت چشمانت دور بمانم یک شب تو را باز خواهم یافت ؛ با همین چشمان عاشق ؛در خیابانهای خیس پاییزی رنگارنگ .
یک لحظه مرا باور کن تا شکوفه دهد شاخه ی سیب و اشکم ستاره شود در افسانه ی شب چشمان تو .
و من آنطرف تر از مردمک هایت دنیایی ساخته ام از نگاه و از اشک . شاید سهم من از چشمانت ته مانده ی نگاهی خواهد بود که بارها در آینه تو را نگریسته و مرا گریسته است . و روزی که از چشمانت افتادم و فریاد زدی برو و خواستی نبودنم را من سخت تر از همیشه فرو ریختم ... .
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذز کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
"حذر از عشق؟" ندانم
نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
| Design By : Night Skin |


